نیایش یک فیلسوف

وقتی انسان به مسائل فلسفه علاقه نشان می‏دهد بی‏میل نیست که بداند دعـــــا و نیـــایش فیلـــــــسوف چگونه صورت می‏پذیرد.

نیایش یک فیلسوف

وقتی انسان به مسائل فلسفه علاقه نشان می‏دهد بی‏میل نیست که بداند دعـــــا و نیـــایش فیلـــــــسوف چگونه صورت می‏پذیرد.

نیایش یک فیلسوف
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

مثنوی مولوی ، اصول اصول اصول الدین است

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۹ ب.ظ

هو الکریم

مقام معظم رهبری حفظه الله : 

« یک بخش مهمى  از شعر آئینى ما می‌تواند متوجه مسائل عرفانى و معنوى بشود و این هم یک دریاى عظیمى است.

شعر مولوى را شما ببینید. اگر فرض کنید کسى به دیوان شمس به خاطر زبان مخصوص و حالت مخصوصش دسترسى نداشته باشد که خیلى از ماها دسترسى نداریم و اگر آن را کسى یک قدرى دوردست بداند؛ مثنوى؛ مثنوى؛ که خودش می‌گوید: و هو اصول اصول اصول الدین. واقعاً اعتقاد من هم همین است.

یک وقتى مرحوم آقاى مطهرى از من پرسیدند نظر شما راجع به مثنوى چیست، همین را گفتم. گفتم به نظر من مثنوى همین است که خودش گفته: و هو اصول... . ایشان گفت کاملاً درست است، من هم عقیده‌‏ام همین است. البته در مورد حافظ یک مقدار با هم اختلاف عقیده داشتیم.»

در دیدار با شاعران ، نیمه ماه مبارک رمضان، 87/6/25

شیخ بهائی رحمه الله :

 شیخ بهایی خبیر به فن و آگاه از مسائل در آن ابیات مشهوری که درباره مثنوی دارد چگونه به مثنوی نگاه می‌کند و درباره آن اظهار نظر می‌کند. آن جناب که مثنوی را سراسر شرح لطایف آیات قرآنی می‌داند، می‌‌فرماید:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب/ هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی او چو قرآن مدلّ / هادی بعضی و بعضی را مضل
مثنوی معنوی مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی (یعنی به زبان فارسی)


علامه آیت الله طهرانی قدس الله نفسه الزکیه :

عرفان مولوی ، مخ اسلام است .




کتاب ارزشمند (( مثنوی معنوی )) اثر شکفت انگیز مولوی از کتبی است که عرفان ناب محمدی را به ذوق شعری بسیار زیبا سروده است. این کتاب از کتبی است که برخی آن را تالی کتب آسمانی دانسته اند و نزد عرفا و حکما جایگاه بسیار والایی داشته است ، از جمله نزد امام خمینی و مقام معظم رهبری که جمله تاریخی ایشان در طلیعه ذکر گردید. 

مرحوم آیت الله العظمى سیّد على قاضى رضوان الله علیه هشت بار این کتاب را از اوّل تا به آخر مطالعه فرمود و هر بار مطلب جدید و فهم تازه‏اى از معارف آن برایش حاصل می‏گردید.

ولی متاسفانه برخی از مخالفان مولوی که موجّه هم هستند، از آن رو که متوجّه نیستند گفته‌‌اند اگر شما 20 سال شراب بنوشید گناهش کمتر از این جمله است که مولوی گفته: این کتاب، اصول اصول اصول دین است.

استاد بزرگوارم ، حضرت آیت الله حسن رمضانی حفظه الله  که مبرزترین شاگرد علامه حسن زاده حفظه الله  در عرفان ناب شیعی به شمار می رود ، در شرح این جمله رهبر انقلاب و جایگاه کتاب و نویسنده آن ، مصاحبه مهمی را انجام داده اند که بسیار مفید و دارای اهمیت است که در ادامه مطلب عرضه شده است.


برای مطالعه مصاحبه استاد و دانلود کتاب مثنوی معنوی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.



مولوی خود را اهل خراسان می‌داند

* به عنوان پیش‌درآمد و اولین سؤال، درباره نام، تاریخ ولادت و وفات مولوی صحبت کنید.


ـ جلال‌ الدین محمد بلخی معروف به مولوی، مولانا، ملای رومی که نام کاملش «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده است.

مولوی در بلخ که از بلاد خراسان قدیم بوده متولد شد و به همین جهت مولوی خود را اهل خراسان به حساب می‌آورد و چون مدت زیادی را در قونیه - دیار روم شرقی آن زمان - ‌زیست، به «ملای رومی» معروف شده است.

مولوی در ششم ربیع‌الاول سال 604 هجری قمری به دنیا آمد و در پنجم جمادی‌الثانی 672 قمری در قونیه وفات کرد.



نسب مولوی به خلیفه اول نمی‌رسد

* آیا درست است که نسب مولوی به خلیفه اول می‌رسد؟

ـ بعضی چنین ادعا‌یی را دارند که غلط است. شاید منشأ اشتباه آنها این باشد که نام جد مادری وی «شمس الائمه ابوبکر محمد» بوده است و بعدها این نام، با نام ابوبکر (خلیفه اول) در آمیخته باشد.

البته بر فرض صحت این انتساب – که البته نادرست است – باز هم  از جهت ما مشکلی پیش نمی‌آید. چون ما همه می‌دانیم محمد بن ابی‌بکر فرزند خلیفه اول از خواص یاران امام علی علیه‌السلام بود و نسل مادری امام صادق علیه‌السلام هم به ابوبکر می‌رسد.



دو پیشگویی جالب درباره مولوی

* اساتید مولوی چه کسانی بودند؟


ـ قبل از اینکه به اساتید مولوی اشاره داشته باشم، خوب است به دو پیشگویی درباره مولوی یکی از عطار و دیگری از محیی‌الدین بن عربی اشاره کنم.

پیشگویی عطار این است که مولانا با پدرش در مسیر سفر به بغداد، در نیشابور با فریدالدین عطار نیشابوری ملاقات می‌کند و در آن ملاقات عطار، مولانا را می‌ستاید و کتاب اسرارنامه خود را به او  هدیه داده و خطاب به پدر مولانا می‌گوید: «زود است این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند».

بنا بر صحت نقل ملاقات مولانا با ابن عربی در دمشق، پیشگویی یا اظهار نظر ابن عربی هم این است که وقتی که مولانا پشت سر پدر در حرکت بود، محیی الدین گفته است: «سبحان الله اقیانوسی از پی یک دریاچه می‌رود».

ابن عربی، پدر مولانا را که عالم بزرگی بود به دریاچه و مولانا را به اقیانوس تشبیه کرده است.

این پیش‌درآمدی بود نسبت به شخصیت مولانا و معنایش این است که مولانا از همان آغاز نزد اولیاء الهی جایگاه ویژه داشته است و برای آنها مشهود و مکشوف بوده که شخصیت او و آثارش جهانی خواهد شد.


پدر مولانا اولین استاد مولانا محسوب می‌شود

اولین استادی که می‌توان برای مولانا نام برد پدر او محمد بن حسین خطیبی معروف به «بهاءالدین ولد» و «سلطان‌العلما»ست که از بزرگان صوفیه و مردی عارف بوده است.

استاد دیگر مولوی، سید برهان‌الدین محقق ترمذی است که شاگرد و مرید پدر مولانا بود و مولانا قریب 9سال در محضر برهان الدین محقق ترمذی بود تا اینکه برهان‌الدین وفات کرد.

برهان الدین ترمذی، از آمدن شمس تبریزی نزد مولوی و متحول کردن او خبر داده بود. 

مولوی درباره برهان الدین ترمذی گفته است:

پخته گرد و از تغیر دور شو/ رو چو برهان محقق نور شو

چون ز خود رستی همه برهان شدی/ چونکه بنده نیست شد سلطان شدی

استاد و شخصیت تأثیرگذار دیگر مولانا، کمال الدین ابن عدیم است که مدیر مدرسه‌ای در حلب به نام حلاویه بود.

مولانا  در این مدرسه، فقه، تفسیر و دیگر علوم را از کمال الدین فرا گرفته است.

سپس مولانا به دمشق می‌‌رود و در آنجا احتمالا با محیی الدین ابن عربی ملاقات داشته است. او همچنین در دمشق با سعد الدین حموی و صدرالدین قونوی دیدار کرده و با آنها تعامل داشته است.

اما کسی که مولوی را مولوی و مولانا را مولانا کرد، جناب شمس تبریزی بود.

شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی (شمس تبریزی) روز شنبه 26 جمادی‌الاخر 642 نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد.


نحوه ملاقات شمس با مولانا

* نحوه ملاقات شمس با مولوی چگونه بود؟


ـ یکی از نقل‌‌ها این است که روزی مولوی که شخصیت جا افتاده زمان خود شده بود و با جلال و عظمت خاصی در میان شاگردان از مدرسه به خانه باز می‌‌گشت عابری ناشناس از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک «سبحانک ما عرفناک» گفت و این یک «سبحانی ما اعظم شأنی» به زبان راند؟»

این سؤال، تحول عجیبی در مولانا ایجاد کرد، او از سنگینی سؤال نعره‌ای زد و از حال رفت. بعد که به خود آمد جویای او شد و گفت این شخص که بود و کجا رفت؟ و بقیه قضایا ...

به جای اشکال‌های بی‌مورد، سؤال شمس را باید فهمید


البته عزیزان توجه دارند که سؤال شمس تبریزی از علت و چرایی تفاوت گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و بایزید است نه آنکه برخی از این نقل، سوء استفاده کرده و (نعوذ بالله) گفته‌اند: شمس معتقد بود مقام بایزید از مقام پیامبر برتر است!

در حقیقت سؤال اصلی شمس این بوده است: تو که معتقدی مقام پیامبر(ص) برتر از هر مقامی است و اصلا مقام بایزید را قابل مقایسه با مقام پیامبر نمی‌دانی، این سؤال را جواب بده که چرا پیامبر چنان فرمود و بایزید چنین گفت؟ 

علم رسمی مولوی و علم حال شمس تبریزی

نقل دوم هم این است که شمس به مدرسه‌ای که مولوی آنجا تدریس می‌‌کرد، وارد شد و دید مولوی کنار حوض آب بر روی فرشی نشسته و مقداری کتاب و دفتر کنار اوست. شمس آمد و نشست و با اشاره به کتاب‌ها پرسید این‌ها چیست؟ مولوی گفت اینها کتاب‌های علوم رسمی است.

شمس دست برد و کتاب‌ها را برداشت و آنها را به حوض انداخت. مولانا با تعجب و ناراحتی گفت این چه کاری بود کردی؟ در این کتاب‌ها نسخه‌های قیمتی و دست نوشت‌های منحصر به فرد پدرم بود. شمس دست به داخل آب حوض برد و کتابه‌ا را از آب در آورد، در حالی که کتاب‌ها خیس نشده بود.  مولوی گفت اینها چیست که مشاهده می‌کنم؟ شمس جواب می‌دهد: اینها علم حال است.

شمس تبریزی با مولوی همان کرد که حضرت خضر علیه‌السلام با حضرت موسی علیه‌السلام، چون شمس تحول عظیمی در مولوی ایجاد کرد و در حقیقت مولوی پس از شمس، شکوفا شد، ولی دست تقدیر و دیگر علل و اسباب دست به هم دادند و این دو دلداده شیدا را از هم جدا کردند و این گونه شد که مولانا به فراق شمس مبتلا شد.


سه واژه که عام بودند و با آمدن مولوی مخصوص مولانا شدند

* درباره اثر مهم مولوی که مثنوی معنوی است صحبت کنید.

ـ سه واژه وجود داشت که قبل از مولوی عام بود، ولی با آمدن او خاص شد و به مولوی و آثار او اختصاص یافت؛ یکی از آنها واژه «مثنوی »است.

مثنوی در ادبیات، نوعی شعر را می‌گویند که هر بیتی قافیه‌ای خاص دارد، بر خلاف غزل که مجموعه‌‌ای از ابیاتی است که فقط بیت اول قافیه خاص خود را دارد و بیت‌های بعدی همه با بیت اول هم قافیه‌‌اند وهر بیتی قافیه خاص به خود ندارد. 

مثلا بر «حدیقة الحقیقه» سنایی، «منطق الطیر» عطار و دیگر آثاری که این خصوصیت را داشتند مثنوی اطلاق می‌شد؛ اما وقتی که مثنوی مولوی رقم خورد واژه مثنوی، مختص به این اثر شد و با شنیدن مثنوی همه ذهن‌ها به مثنوی معنوی مولوی انصراف پیدا می‌کند.

واژه دوم، واژه مولانا است که قبل از مولوی بر هر عالم دینی طراز أوّل اطلاق می‌شد ولی بعد از مولوی به او اختصاص یافت و خاص شد. و امّا واژه سوم واژه تربت است که پیش از مولوی بر محل دفن هر کسی یا هر عالمی اطلاق می‌شد، ولی بعد از مولوی به محل دفن و مزار او اختصاص پیدا کرد.

به هر حال بعد از اینکه بین مولوی و شمس جدایی افتاد شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس تبریزی را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر صورت مولانا تا 10 سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و وفات کرد و در قونیه دفن شد.

کسی که باعث شد مثنوی معنوی شکل بگیرد


پس از آن، دوره حسام‌الدین چلبی رسید و او بود که باعث شد مثنوی معنوی رقم بخورد. صورت داستان از این قرار است: حسام‌الدین روزی خدمت مولانا رسید و گفت: یاران شما حدیقة الحقیقه سنایی و منطق الطیر را مطالعه می‌‌کنند من خوش ندارم آنها به اثری جز آثار شما دست دراز کنند. چه خوب بود شما اثری به سبک و سیاق این دو کتاب در قالب مثنوی می‌‌ساختید که یاران از مراجعه به آن کتب بی‌نیاز شوند.

جناب مولوی جزوه‌ای را از لای دستارش در آورد و به حسام الدین داد که همان 18 بیت اول مثنوی است و به نی نامه معروف شده است؛ «بشنو از نی چون حکایت می‌کند/ از جدایی‌ها شکایت می‌کند»

یا به این شکل: بشنو این نی چون شکایت می‌کند/ وز جدایی‌ها حکایت می‌کند

بعد گفت اگر تو بنویسی من هم ادامه می‌دهم و می‌سرایم.

نقل است که مولوی در حالت وجد و سماع این ابیات را می‌‌سرود و حسام الدین ثبت می‌‌کرد. و این امر ادامه داشت تا موقعی که همسر حسام الدین از دنیا رفت. واقعه وفات حسام الدین و غم و اندوه حاصل از آن، مدت یک سال کار مثنوی را به تاخیر انداخت و بعد از یک سال، شوق سابق عودت کرد و مولانا دوباره به سرودن مثنوی و حسام الدین به نوشتن مشغول شدند.

مولانا ادامه مثنوی را با این بیت شروع می‌کند: «مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد».



سماع از منظر عرفان اسلامی

* بحث سماع را مطرح کردید. سؤال این است که آیا سماع از نظر عرفان اسلامی مورد تایید است؟


ـ اگر مراد از سماع همین رقص و پایکوبی و این حرکاتی است که اکنون در خانقاه‌‌ها مرسوم است، اینها نادرست است و قابل دفاع نیست. اینها اصلا سماع نیست بلکه رقص و لهو است. 

از این رو مولوی می‌‌گوید:

بر سماع راست هر کس چیر نیست/ ﻟﻘﻤﻪ ﻫﺮ مرغکی انجیر نیست

یعنی آن سماعی که حقیقتا سماع است برای اینها حاصل نمی‌‌شود؛ بلکه رقص است، لهو است. و در حقیقت سماع عرفانی نیست.

محیی الدین ابن عربی پدر عرفان نظری هم این سماع را مذمت می‌‌کند.

ولی اگر مراد از سماع، سماع حقیقی است که یک نوع حالت بی‌قراری است که از غلبه وحدت و وجد بر عارف عارض می‌‌شود و آرامش را از او می‌‌گیرد و مثل پروانه ـ که عاشقانه به دور شمع می‌چرخد و می‌چرخد تا به وصال برسد ـ او را ناخواسته به چرخش در می‌آورد، این امر را نمی‌شود رد کرد و مردود دانست و اختیاری هم نیست تا کسی به حرمت یا حلیّت آن فتوا بدهد.



مثنوی اصول اصول اصول دین است

* جناب مولوی در ابتدای مثنوی می‌گوید این کتاب «اصول اصول اصول دین» است. مقام معظم رهبری هم در یکی از جلسات که با شعرا داشتند (25 شهریور 1387) فرمودند من هم نظرم نسبت به مثنوی همین است که خود مولوی گفته و شهید مطهری هم نظرش همین بود. معنای این جمله چیست؟


ـ این جمله اشاره به این است که معارف الهی اعم از توحید، نبوت و دیگر معارف سه مرحله دارد؛ عام، خاص و اخص، مثلا توحید عام، توحید خاص و توحید اخص و همچنین نبوت عام، نبوت خاص و نبوت اخص.

به تعبیر دیگر، نوع نگرش‌ها به هستی سه مرحله دارد؛ نگاه عمومی (مراحل ابتدایی عامیانه)، نگاه خاص (مراحل متوسط سالکانه) و نگاه اخص (مراحل نهایی واصلانه)؛ اصول دین معارف عام و معمولی دین است و اصول اصول دین معارف متوسط سالکانه دین است و اصول اصول اصول دین معارف نهایی و واصلانه دین است که  کتاب شریف مثنوی عمده هدفش بیان این سطح از معارف دین است.

متاسفانه برخی از مخالفان مولوی که موجّه هم هستند، از آن رو که متوجّه نیستند گفته‌‌اند اگر شما 20 سال شراب بنوشید گناهش کمتر از این جمله است که مولوی گفته: این کتاب، اصول اصول اصول دین است. 


مثنوی در کلام شیخ بهایی

در کنار این نظر غیر فنی تعصب آلود، ببینید شیخ بهایی خبیر به فن و آگاه از مسائل در آن ابیات مشهوری که درباره مثنوی دارد چگونه به مثنوی نگاه می‌کند و درباره آن اظهار نظر می‌کند. آن جناب که مثنوی را سراسر شرح لطایف آیات قرآنی می‌داند، می‌‌فرماید:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب/ هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی او چو قرآن مدلّ / هادی بعضی و بعضی را مضل

مثنوی معنوی مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی (یعنی به زبان فارسی)


مثنوی به قدری در اوج است که شیخ بهایی آن را کتاب معمولی نمی‌داند و واقعاً انسان می‌ماند که آن را وحی بخواند یا دست نوشته بشر بداند اما وحی که راه ندارد آن را وحی بخوانیم و اما دست‌نوشته بشر که این هم برای مثنوی کم است لذا انسان متحیر می‌شود که چه بگوید تا حق مطلب ادا شود. این تحیر، شعر مرحوم شهریار را که درباره امام علی علیه‌السلام سروده تداعی می‌کند آنجا که می‌‌گوید:

نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند/ متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

این کتاب، از آغاز تا امروز عظمت خود را داشته و حفظ کرده و هر روز حقانیت آن بیشتر روشن‌تر می‌شود و همه انسان‌ها را از مسلمان و مسیحی و یهودی و ... شیفته خود کرده و می‌کند. 

این کتاب باید یک مقام ثبوت و اصالتی داشته باشد که اینچنین بر قلوب عارفان و دوستداران معارف الهی حکومت می‌کند.

در راستای فرمایش شیخ بهایی خوب است فرموده جناب خوانساری صاحب روضات الجنات را هم مرور کنیم و ببینیم ایشان درباره مثنوی و صاحب آن چه می‌گوید.

ایشان می‌گوید: «العارف السامی و الحکیم الاسلامی ابن المولی بهاء الدین محمد ابن الحسن البلخی البکری؛ جلال الدین محمد المشتهر بالمولوی المعنوی الرومی؛ صاحب کتاب المثنوی الفارسی المعتبر عند العالم و العامی من الامامی و غیر الامامی، امره فی رفعة المرتبة، و رتبة المعرفة و کثرة المنقیة و زیادة الفهم و جلالة القدر و متانة الرای و ملاحة النطق و رشاقة الفکر و رزانة الطبع ونفاسة الصنع و کیاسة النفس و غیر ذلک من مراتب الفضل و حکمة العلم و العمل اوضح من ان یذکر و اشهر من ان یخفی او ینکر»

یعنی عارف بلند مرتبه  و حکیم مسلمان، جلال الدین محمد مشهور به مولوی معنوی رومی، فرزند مولی محمد بن حسن بلخی بکری صاحب کتاب مثنوی که نزد عالم و عامی شیعه و غیر شیعه معتبر است، در بلندی مرتبه و رتبه معرفت و کثرت منقبت و زیادی فهم و جلالت قدر و متانت رای و ملاحت نطق و تیزی فکر و بلندی طبع و نفاست صنع و کیاست نفس و دیگر مراتب فضل و حکمت علم و عمل، روشن‌تر از آن است که ذکر شود و مشهورتر از آن است که پنهان مانده و یا انکار شود.

بسیاری از ضرب‌المثل‌ها ریشه در مثنوی معنوی دارد

بسیاری از علما و دانشمندان در تالیفات یا گفتارهای خود از ابیات مثنوی استفاده کرده ومی‌‌کنند و چه بسیار از ابیات مثنوی است که  ضرب المثل‌ شده و در فرهنگ ملل مختلف جا گرفته است. امثال الحکم دهخدا را نگاه کنید و ببینید چقدر از ضرب المثل‌‌ها ریشه در مثنوی دارد.

بزرگان ما مثل امام خمینی (ره) در آثار خود از مثنوی استفاده می‌کردند.

کتاب سیاحت شرق را بخوانید

توصیه می‌کنم عبارات آقا نجفی قوچانی صاحب کتاب سیاحت شرق را نیز عزیزان بخوانند. کل کتاب سیاحت شرق خواندنی است و در ضمن آن، عبارات ایشان درباره مثنوی و مولوی را هم ببینید.


مناسب‌ترین شرح برای مثنوی معنوی

* به نظر حضرتعالی، مناسب‌ترین شرح برای مثنوی را کدام شرح است؟


ـ شرح آقای کریم زمانی به عنوان شرح جامع مثنوی معنوی، شرح خوبی است. هم در فهم مطالب مثنوی خوب است و هم اشراف خوبی به مواضع گوناگون مطالب در مثنوی دارد. و به شرح‌‌های دیگر هم ناظر است و نظریات دیگران را نیز جمع کرده است. قلمش هم به روز و وزین است.


بدون دانستن عرفان، نمی‌شود مثنوی را فهمید

* عبارتی از استاد مطهری به این مضمون است که اگر کسی عرفان نداند، نمی‌تواند حافظ و مولوی را بفهمد؛ با ادبیات نمی‌شود مثنوی و دیوان حافظ را فهمید. نظر شما چیست؟

ـ همین‌طور است. برای فهم این نوع کتاب‌ها مبانی لازم است. باید مبانی را فهمید تا اشعار این بزرگان را درست تفسیر کرد.

مثلا این شعر مولوی «با یکی فیضش گدا آرد پدید/ با دگر فیضش گدایان را مزید» را که نمی‌شود با ادبیات حل کرد. این شعر اشاره به بحث فیض اقدس و فیض مقدس در عرفان است.

یا این شعر حافظ که می‌فرماید: «یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم/ رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی» نکات ظریف عرفانی دارد و با ادبیات صرف، قابل تفسیر نیست.  

عبارت عجیب و تکان‌دهنده امام خمینی درباره مثنوی

امام خمینی (ره) عبارتی درباره مثنوی دارد که بسیار عجیب است. من از کسانی که مخالفت‌هایی می‌کنند می‌خواهم درباره حرف این مرد بزرگ بیاندیشند.

امام می‌فرماید: «کثیرى از ناس شعر مثنوى را جبر مى‏دانند و حال آنکه مخالف با جبر است و علت آن این است که آقایان معناى جبر را نمى‏دانند. و چنانکه مرحوم حاجى (مراد امام، حکیم ملا هادی سبزواری است) نیز در شرح خود بر مثنوى نتوانسته در شرح و تفسیر، مرام مولوى را برساند؛ زیرا حکیمى قول عارفى را بیان نموده بدون اینکه حظ وافر از قریحه عرفانى داشته باشد و بلاتشبیه مثل این است که ملحدى، مرام نبى مرسلى را شرح کرده باشد. بیان مرام شخصى قریب الافق بودن با اعتقاد او را لازم دارد، براى شرح قول عارف رومى، مردى صوفى که یک نحوه کشف ذوقى داشته باشد لازم است که آن هم نه با نثر بلکه با نظمى که از روى ذوق عرفانى برخاسته باشد مانند نسیمى که از سطح آبى برمى‏خیزد، به شرح آن بپردازد.»

به هر حال مولوی و امثال مولوی آدم‌های بزرگی بوده‌اند و نمی‌شود درباره آنها و آراء آنها به راحتی اظهار نظر کرد، عجولانه سخن گفت و سبکسرانه قضاوت کرد. 

مولوی: همه بشریت در ظلمتند و علی(ع) آزاد کننده بشریت از ظلمت‌هاست

* نظر مولوی درباره اهل بیت علیهم‌السلام و امام علی علیه‌السلام چیست؟ 

ـ ابیات بسیار محکمی درباره اهل بیت و امام علی (ع) در مثنوی هست. مولوی ضمن  داستانی همه بشریت را گرفتار و محصور در صندوقچه ظلمت‌های شهوت و غضب معرفی می‌کند و علی علیه‌السلام را آزاد کننده بشریت می‌خواند.

داستانش در دفتر ششم مثنوی، مفصل آمده که باید به آنجا مراجعه کنید. مولوی از آن داستان استفاده می‌کند و می‌گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد/ نام خود و آن علی (ع) مولا نهاد

گفت هر کس را منم مولا و دوست/ ابن عم من علی (ع) مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند / بند رقیت ز پایت برکند

چون به آزادی نبوت هادی است/ مؤمنان را ز انبیا آزادی است

مولوی در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین علیه‌السلام را آزاد کننده بشریت معرفی می‌کند. بعد مولوی خطاب به مومنان می‌گوید:

ای گروه مومنان شادی کنید/ همچو سرو و سوسن آزادی کنید

یعنی ای جامعه مؤمنان که علی مولای شما شده است شما باید شاد باشید، نه علی (ع) و به شما باید تبریک گفت نه علی. برای امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، این ولایت، مسئولیت است، سختی و گرفتاری وخون جگر خوردن و رطب و یابس از این و آن شنیدن است. شماها باید خوشحال و شاد باشید که علی، زمامدار و سرپرست و مولای شما شده است نه علی.

سرو و سوسن در بند و زندانی خاک و سنگ هستند، آب که به پای اینها ریخته شود می‌جنبند و از خاک سر در می‌آورند و رشد می‌کنند و شکوفا می‌شوند و آزاد می‌شوند. ای بشریت و ای مومنان شما هم مثل اینها با استفاده از آب ولایت بجنبید و از بند گل و لای طبیعت آزاد شوید و ببالید و باز و شکوفا شوید. 

لیک می‌گویید هر دم شکر آب/ بی زبان چون گلستان خوش خضاب 

باید هر دم و هر لحظه شکر این نعمت را بجا آورید، آن هم  شکر عملی و بی‌زبان، نه شکر زبانی صرف، باید عملاً شکر بکنید که ولیّ شما علی علیه‌السلام است. در عمل پایبند ولایت بوده باشید و عملا شکرگزار بوده باشید.

این نکته شاید کنایه به کسانی باشد که در غدیر خم به علی علیه‌السلام تبریک زبانی گفتند اما در عمل کار دیگری کردند. عزیزان دقت کنید. بی زبان شکر گزار باش یعنی عملا پایبند باش نه با گفتن صرف «بخّ لک یا علی ...»

ابیات بی‌نظیر مولوی در وصف امام علی علیه‌السلام و دفاع از ولایت

یا این ابیات مولوی در اواخر دفتر أوّل مثنوی در وصف علی علیه‌السلام بی‌نظیر است که می‌گوید:

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای / شمه‌‌ای وا گو از آنچه دیده‌‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست/ زانک بی شمشیر کشتن کار اوست

باز گو ای باز عرش خوش‌شکار / تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته / چشم‌های حاضران بر دوخته

آن یکی ماهی همی‌‌بیند عیان / وان یکی تاریک می‌بیند جهان

راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس سوء القضا حسن القضا

در یکی از جلسات روحانیان اهل سنت، این بیت را مطرح کرده و گفتم  به نظر شما «ای پس از سوء القضا حسن القضا» یعنی چه؟

هر کس نظری داشت که با جان این عبارات و با مصرع اول که می‌گوید «راز بگشا ...» تناسب نداشت. مثلا یکی از آقایان گفت: سوء القضا یعنی آب دهان انداختن عمرو بن عبدود،‌  و حسن القضا یعنی آن فرو نشاندن خشم توسط علی بن ابی طالب علیه‌السلام. گفتم اینها درست نیست؛ چون مولوی خود حضرت را در برابر قبلی‌ها حسن القضا و قبلی‌ها را در برابر علی که بعد از آنها آمد  سوء القضا می‌داند. این است آن مطلبی که مولوی درباره علی علیه‌السلام می‌خواهد بگوید.

هنر مولوی این است که داستانی نقل می‌کند و حرف‌های مهمش را لابه‌لای داستان می‌گوید. در اینجا هم داستان علی علیه‌السلام و عمر بن عبدود است اما همان سبک مثنوی در همه کتاب، اینجا هم هست که بین داستان، نکات دقیق و مهمی را گوشزد می‌کند.

مولوی خطاب به علی علیه‌السلام می‌کند که تو حسن القضایی و دیگران سوء القضایند و تو بعد از آنهایی. تو آن حسن القضایی هستی که بعد از سوء القضایی.

یا تو واگو آنچه عقلت یافتست / یا بگویم آنچه بر من تافتست

از تو بر من تافت چون داری نهان / می‌فشانی نور چون مه بی زبان

مولوی در اینجا صریحا اعتراف می‌کند آنچه من دارم از علی علیه‌السلام دارم. یا تو رازها را بگو و یا من می‌گویم و من هم اگر بگویم از تو گرفته‌ام که می‌گویم.

تو بدون اینکه حرفی بزنی داری نور افشانی می‌کنی اما اگر علاوه بر آن نور افشانی، به حرف هم بیایی، شب روان را یعنی قافله بشریت را، مردمانی را که در ظلمت و تاریکی کثرات خلقیه راه طی می‌کنند، بیشتر راهنما خواهی بود و آنها را زودتر به راه خواهی آورد.

لیک اگر در گفت آید قرص ماه / شب روان را زودتر آرد به راه

از غلط ایمن شوند و از ذهول / بانگ مه غالب شود بر بانگ غول

ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

اگر تو بر این بشریت بانگ بزنی و آنها را  با نور افشانی‌ات راهنمایی کرده و دستگیری کنی بانگ تو و روشنایی تو که به منزله ماه هستی بر بانگ غول و رهزن یعنی نغمه شوم و ناموزون کسانی که مدعی خلافت هستند و خلیفه حقیقی نیستند غالب می‌شود و بشریت را از ذهول و غفلت نجات می‌دهد.

چون تو بابی آن مدینه علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب / تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد 

مولوی در این ابیات، چقدر زیبا از ولایت دفاع می‌کند و کسانی  را که در جلوی ولایت قرار گرفته‌ و می‌خواهند نور آن را پنهان کنند غول معرفی می‌کند و آنها را منشا غفلت و انحراف و نسیان بشریت می‌داند.

این عبارات که جزء محکمات فرمایشات مولوی است همه مدح‌های کذایی این و آن را تحت الشعاع خود قرار می‌دهد. از طرفی دیگر، اقتضائات زمان این شخصیت‌های بزرگ را نیز  باید درک کرد. همین الان ما که در عصری و کشوری زندگی می‌کنیم که یک حکومت شیعی حاکم است مگر  می‌توانیم هر حرفی را طبق عقاید شیعی در صدا و سیما بزنیم؟

مذهب در پذیرش حرف یک دانشمند، ملاک نیست/ نباید تعصب داشت

* آیا درباره این بزرگان، دانشمندان از عرفا، فلاسفه، و دیگر بزرگان علوم، لزوما باید بفهمیم چه مذهبی داشتند تا حرفشان را بپذیریم؟ به بیان دیگر آیا ملاک پذیرش حرف منطقی و صحیح، مذهب است؟
 

ـ ما شیعه کسی هستیم که فرمود: انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال (نگاه کن ببین چه می‌گویند و نگاه نکن که چه کسی است دارد سخن می‌گوید).

یک آدم دانا و فهمیده همیشه اینطور برخورد می‌کند و تعصب بر او حاکم نیست. فلانی چون سنی است پس حتماً حرفهایش غلط است! فلانی چون شیعه هست پس حتماً حرفهایش درست است! فلانی چون در مسلک و مذهب و دین ما نیست پس حرفش را گوش نمی‌‌کنیم و استدلال‌هایش را هم نمی‌پذیریم. اینها تعصب است و آدم عاقل و دانا، متعصب نیست.

تعصب یعنی کورکورانه و بی‌منطق به خاطر وابستگی و دلبستگی به این و آن، دنبال حرفی رفتن، این کار اگر چه در واقع، حق هم بوده باشد ارزشی ندارد. در مقابل، عالمانه و منطقی، دنبال مطلبی رفتن اگر چه احیاناً اشتباهی هم رخ دهد این ارزش دارد و در صورت خطا هم  شخص عالم منطقی  معذور و بلکه ماجور است. 

تعامل زیبای خواجه نصیر الدین طوسی با صدرالدین قونوی

خواجه نصیرالدین طوسی که فخر شیعه دوازده امامی است با صدرالدین قونوی که به حسب ظاهر مذهب اهل سنت را داشت مکاتباتی دارد. شما ببینید چقدر ادب را در مکاتبات با یکدیگر مراعات کرده‌اند. قونوی، خواجه طوسی را «حسنة الدهر» خطاب می‌کند و ایشان هم به جناب قونوی خطاب می‌کند: «صدر الاوائل و الاواخر».

هر کس،‌ حرف منطقی و صحیحی بزند، برای ما مقبول است و هر کس سخن غیر منطقی بگوید هر که باشد و هر مذهبی داشته باشد مورد قبول نیست. این روش ماست.

بر فرض، مولوی شیعه نباشد، یا بر فرض، مولوی حتی مسلمان نباشد، شما ببینید که چه می‌گوید. اگر قرار بر تعصب باشد کسی هم که مذهب ما را ندارد حاضر نخواهد شد از ما مطلبی بشنود و می‌گوید فلان عالم چون شیعه است پس حرفش را گوش ندهید. اصلا این نوع رد کردن، از مغالطات و عین عوام زدگی و عوام فریبی و شیطنت است.

همچنین اگر فلان عالم  در مسئله‌ای نظری دارد که مقبول نیست، بیاید و در مسئله دیگری نظری را ارائه کند، و کسی بگوید چون فلانی نظرش در فلان مسئله درست نبود پس همه نظراتش درست نیست. یا بگوید چون فلان نظرش درست نبود پس این نظرش را هم قبول نمی‌کنیم یا نمی‌شنویم. اینها  همه مغالطه‌هایی است که متاسّفانه گاهی رخ می‌دهد و اهل منطق باید از آنها اجتناب کنند.

مولانا و محیی الدین ابن عربی در روش، متفاوتند اما در اصل عرفان، مشترکند

* تفاوت عرفان مولوی و عرفان ابن عربی در چیست؟


ـ این دو بزرگ در روش با هم تفاوت دارند. روش مولوی این است که  ضمن قصص و داستان‌ها و افسانه‌ها ناب‌ترین معارف و دقیق‌ترین مطالب و جالب‌ترین توصیه‌‌ها را نثار مخاطب خود می‌کند و از مغلق گویی و به کار بردن اصطلاحات پیچیده پرهیز دارد. ولی محیی الدین ابن عربی عباراتش سخت و پر اصطلاح و دشوار است. از این جهت مولوی میانه خوبی با ابن عربی نداشته است. 

در نظر و عمل هم تعارض‌‌هایی بین این دو بزرگوار دیده می‌‌شود ولی من برخی از این تعارض‌‌ها را ظاهری و قابل جمع می‌‌دانم مثل همان بحث سماع که مولوی آن را تایید می‌‌کند و ابن عربی آن را رد می‌کند و چنانکه گفتم مولوی سماع حقیقی را تایید می‌کند و ابن عربی، سماع به معنای رقص‌های اختیاری صوفیانه و پایکوبی و کارهایی را که در خانقاه‌‌ها مشاهده می‌کنیم مذمت و رد می‌‌کند و لذا  این دو نظر به ظاهر متخالف، با هم قابل جمع‌اند.

یعنی آن سماعی که مولوی می‌گوید را ابن عربی رد نمی‌کند و آن سماعی را که ابن عربی رد می‌کند مولوی آن را تایید نمی‌کند.  

اما در اصل مباحث عرفان مانند وحدت وجود، انسان کامل و ...، برای من اختلاف مهمی بین ابن عربی و مولوی ثابت نشده است. درست است که لسانشان متفاوت است اما در حقیقت هر دو با هم مشترکند.

مولوی، روز عاشورا و شهدای کربلا

* برخی به مطالبی از مثنوی ایراد می‌گیرند مثلا مولوی در مثنوی گفته روز عاشورا روز شادی است در حالی که با روش اهل بیت علیهم‌السلام نمی‌سازد. نظر شما چیست؟ 


ـ بله. این موارد باید به صورت علمی، دقیق و موردی، مورد بحث و بررسی واقع شود تا ببینیم آیا واقعا همین نظری که ابتدا از عبارت به ذهن افراد اشکال کننده می‌‌رسد مراد مولوی هم بوده است یا خیر؟

بنابراین خوب است ابتدا همین ابیات (که درباره کربلا است) را با هم مرور کنیم.

مولوی در اوایل دفتر ششم مثنوی می‌گوید:

روز عاشورا همه اهل حلب/ باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا/ شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره‌‌هاشان می‌‌رود در ویل و وشت / پر همی‌‌گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می‌‌شد اندر افتقاد / چیست این غم بر که این ماتم فتاد

این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم

آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای / تو نه‌‌‌ای شیعه عدو خانه‌‌‌ای

روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست

پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک‌ روح / شهره‌‌تر باشد ز صد طوفان نوح

گفت آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و محشری

من قبل از پرداختن به بیان مراد مولوی در این ابیات لازم می‌دانم از افرادی که آن اشکال را بر مولوی وارد می‌کنند بپرسم: شما عبارت زیبای حضرت زینب کبری علیهاالسلام را که فرمود: «ما رایت الا جمیلا» چیزی جز زیبایی ندیدم، چگونه معنا می‌کنید؟ امام حسین علیه‌‌السلام با یاران با وفایش به بدترین وضع، شهید شده‌اند، خانواده‌اش اسیر شده‌اند، ایشان می‌فرماید همه‌اش زیباست.

یا این مطلب را که شهدای کربلا برای شهادت و وصال حق از هم سبقت می‌‌گرفتند و بعضی از یاران امام حسین علیه‌‌السلام، شب عاشورا، مزاح می‌کردند و شاد بودند و چون علت را پرسیدند در پاسخ گفتند فردا به وصال می‌‌رسیم، اینها را چگونه تفسیر می‌کنید‌؟

حادثه عاشورا را باید از دو زاویه دید

اگر این سوال‌ها را از من بپرسند، می‌گویم:

حادثه عاشورا را از دو زاویه باید دید به نحوی که با هم تعارض نداشته باشند. زاویه نخست این است که ببینیم اسلام زنده و بنی امیه مفتضح شد، خون امام حسین علیه‌السلام و یارانش درخت اسلام ناب را تا قیامت آبیاری کرد و رشد داد و ببینیم امام حسین علیه‌السلام و یارانش به وصال حق رسیده و از زندان دنیا نجات یافتند همه اینها  چیزهایی است که از زاویه اول آنها را در حادثه عاشورا و کربلا می‌توان دید که همه جمالی‌اند و همه مایه خوشحالی و سرور و ابتهاج است.

زاویه دوم این است که ببینیم امام معصوم، با چنان وضعی به شهادت رسید و آن همه مصیبت‌ و سختی‌ بر اهل بیت علیهم‌السلام وارد شد. حال اگر از این زاویه به قضیه نگاه کنیم، قضیه و حادثه بسیار فجیع و بسیار دردآور و بسیار ناراحت کننده است و شایسته است انسان خون گریه کند.

وجهه‌‌ها و جهت‌ها و زاویه دیدها را نباید به هم ریخت و با هم خلط کرد و اشتباه گرفت.

حال با این توضیح مقدماتی عرض می کنم: مولوی از زبان آن شاعر تازه‌وارد نا آشنا می‌گوید: شما که در عزای امام حسین علیه‌السلام گریه می‌کنید آیا می‌دانید آنهایی که شهید شدند در چه جایگاهی هستند؟ یا خبر ندارید؟

اگر خبر دارید، از این جهت باید خوشحال و مسرور باشید که آنها به آن مقامات رسیده‌‌اند و به تعبیر خودشان به وصال حق رسیده‌‌اند و دیگران را از اسلام اموی، نجات داده‌‌اند و دین خاتم را با خونشان زنده‌ نگه داشتند. آیا این خوشحالی ندارد؟

البته ناراحتی و گریه و عزاداری هم به اعتبار مصیبت‌هایی که بر اسلام و امام حسین و خاندان و یارانش وارد شده سر جای خود محفوظ است منتها مولوی در مقام بیان این جهت نیست.

اگر هم نمی‌دانید که شهدای کربلا چه کردند و به کجا رسیدند، شما به حال خودتان گریه کنید بهتر است.

مثلا در مجلس ختمی، واعظ و روحانی صحبت می‌کند. خانواده میت هم گریه می‌کنند. واعظ می‌گوید شما عزادار هستید، ناراحتید، گریانید اما آیا‌ واقعا از متن قضایا خبر دارید؟ از حکمت مرگ خبر دارید؟ از ثواب و عقاب الهی خبر دارید؟ از اینکه این مومن، آزاد شد، از زندان تن و دنیا راحت شد خبر دارید؟ اگر خبر دارید گریه شما به خاطر تسکین درد، پیوند روحی و عاطفی خوب است ولی بدانید که از یک جهت هم شاد باشید که او به وصال محبوبش رسیده است.

اگر هم خبر ندارید پس به حال خودتان گریه کنید بهتر از این است که به حال کسی گریه کنید که به وصال محبوبش رسیده است.   

کلمات متشابه را با محکمات تفسیر کنیم/ این قدر با متشابهات خود را مشغول نکنیم

توصیه می‌کنم همیشه کلمات و عبارات متشابه را به محکمات ارجاع دهید. این یک اصل است. از متشابهات سوء استفاده نکنید. قرآن که در فصاحت و بلاغت، معجزه یگانه است آیات متشابه دارد چه برسد به کلام و کتابی که معجزه نیست.

هر کسی در زندگی خود، محکماتی دارد، متشابهاتی دارد. متشابهات، انسان را گمراه می‌کند نباید آنها را اصل و اساس قرار داد. متشابهات باید به وسیله محکمات تفسیر شوند.

مولوی در جای دیگر درباره شهدای کربلا می‌گوید:

کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق / پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بینوایی

ما در تفسیر متون و نسبت دادن مراد نویسنده و انگیزه و هدف نویسنده، در پیشگاه خداوند، مسئولیم و باید پاسخگو باشیم. اگر پاسخ قطعی و حتمی و خدا پسند نداریم حرف نزنیم بهتر است. 



منبع : راه برتر : http://rah-bartar.ir

  • ۹۴/۰۳/۳۰
  • ۱۱۳۴ نمایش

نظرات (۴)

  • فرشاد اشتری
  • سلام استاد...
    از مطلب ارزنده‌تون استفاده کردیم...
    یا حق
    پاسخ:
    علیکم السلام
    ان شاالله مورد استفاده قرار گرفته شده باشد
    باسلام : با توجه به مطالب رکیک و غیر اخلاقی که در مثنوی امده لذا نمیتوان عقیده داشت که این کتاب بقول خودش ( اصول اصول اصول دین ) است . در تعجبم .
    زیبا و پر محتوا بود احسنت
    پاسخ:
    لطف دارید
    سلام مطلب بسیار زیبایی بود
    پاسخ:
    لطف دارید
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">