نیایش یک فیلسوف

وقتی انسان به مسائل فلسفه علاقه نشان می‏دهد بی‏میل نیست که بداند دعـــــا و نیـــایش فیلـــــــسوف چگونه صورت می‏پذیرد.

نیایش یک فیلسوف

وقتی انسان به مسائل فلسفه علاقه نشان می‏دهد بی‏میل نیست که بداند دعـــــا و نیـــایش فیلـــــــسوف چگونه صورت می‏پذیرد.

نیایش یک فیلسوف
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

۳ مطلب با موضوع «عرفان اسلامی :: اشعار عرفانی» ثبت شده است

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داندخموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

  • ۱ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۸:۳۲
  • ۸۲۱ نمایش

شعر شیخ رجبعلی خیاط در وصف امام علی(ع)

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط  شعری را در وصف امام علی‌بن ابی‌طالب(ع) در دهه 1330 سروده که اگر چه از نظر قافیه و عروض دچار مشکل است اما ابیات آن چینش جالبی دارد. به نظر می‌رسد این شعر بیش از آن که نوشته‌ای ادبی باشد،‌ یک دلنوشته در راستای ستایش امیرالمؤمنین(ع) است.

این شعر که توسط خانواده نکوگویان در اختیار خبرگزاری فارس قرار گرفته است، برای نخستین بار در فضای رسانه‌ای کشور منتشر

منبع فارس نیوز

  • ۰ نظر
  • ۰۷ مهر ۹۱ ، ۱۰:۴۵
  • ۵۴۳ نمایش

گفتى که من از روز ازل سوخته بودم                با داغ چراغ غزل افروخته بودم

 

آرى من از آن بارقه کوکب چشمت             دلسوخته، دلسوخته، دلسوخته بودم

 

با یاد نگاه تو چراغ سحرى را               بر قله خورشید برافروخته بودم

 

چون لاله به صحراى جنون با تب عشقت         پیراهنى از شعله به تن دوخته بودم

 

پروانه صفت در سفر سوختن اى شمع        از تو غزل سوختن آموخته بودم

 

بر باد شد از جور تو آن کوه تحمل          که اندر گذر حادثه اندوخته بودم

 

رفتى و به دنبال تو تا صبح قیامت             بر باغ نظر دیده جان دوخته بودم

  • ۳ نظر
  • ۱۵ تیر ۹۱ ، ۰۶:۲۷
  • ۶۶۶ نمایش